با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
معنای غروب رو !
ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشت !
هر غروبی زیباست جز غروب عشق
چقدر شکستن بی صدا !
چقدر تحمل
چقدر انتظار نشستن واسه فردا !
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط سالواتره
|
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت ... فقط آهسته بگو . . . با دلم می مانی . . .
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط سالواتره
|
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد دوست دارم كه به پابوسي باران بروم آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد اين قدر آيينه ها را به رخ من نكشيد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم كرد بس كنيد اين همه دل دور و برم نگذاريد آخرين حرف من اين است ، زميني نشويد فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط سالواتره
|
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط سالواتره
|
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنگین دل شد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
اسیر ترا می خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگیرم توئی آن آسمان صاف و روشن من این كنج قفس، مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران برویت در این فكرم كه دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر بسویت در این فكرم كه در یك لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگی از سر بگیرم در این فكرم من و دانم كه هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها، هر صبح روشن نگاه كودكی خندد برویم چو من سر می كنم آواز شادی لبش با بوسه می آید بسویم اگر ای آسمان خواهم كه یكروز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم كودك گریان چه گویم ز من بگذر، كه من مرغی اسیرم من آن شمعم كه با سوز دل خویش فروزان می كنم ویرانه ای را اگر خواهم كه خاموشی گزینم پریشان می كنم كاشانه ای را
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟ عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|
کنار بودنت یک بار دیگر خستگی از یاد رفت دست گرمت ، لمس قلبت ، چشم های عاشق و لب های شیرینت برای من ، همه ، معنای بودن بود برای اولین برف زمستانی چه شوقی داشتم ، در کنارت ، من تمام سردی و لرزیدن دی ماه را از یاد بردم گرمی و آرامش زیبایی از عمق وجودت ، تمام بودنم را می گرفت و این آتشکده ، سوزان سوزان بود ؛ و من که در مقابل ، برفی از سرمای دوری ؛ یخزده بودم ؛ کنار خود به حدی گرم و آتشوار گرما داد که آبم کرد ... من تمام سردی ام از دست رفت ، حتی بودنم ، هستی و هرچه داشتم ، پیش تو ای آتش زندگی بخش الهی ، من هر آنچه در وجودم بود ، تقدیم تو کردم در کنار آن بزرگی و حرارت ، من فقط قدرت از بین رفتن داشتم ! تمام هرچه گفتم ، قطره ای کوچک ز دریای وجود گرم توست چند لحظه بعد ، دستانت ، لبهایت ، و آغوشت مرا در خود گرفت نیست گشتم ، من سراپا غرق در شادی و لذت مست بودم ، مست بودن در کنار تو ، آه ، مستی میدهی همچون شراب ؛ گرمی میدهی ای آتش سوزان ز پا افتاده ام ؛ رحمی بکن ، تو بزرگی و من اما قطره ای ناچیز هستم در مقابل طاقت آغوش گرمت تا به این اندازه از من خارج است ! لب که از لب های من برداشتی صورت نازت چه زیبا گشته بود دست در موهای تو ، آن خرمن زیبا و پر ارزش ، در آغوشت گرفتم آهسته در گوشت ، به آرامی و زیر لب ، نگاهت کردم و گفتم ؛ تو را من دوست می دارم ... تو هم آهسته دستانت به روی گردنم لغزید ؛ به چشمانم دوباره خیره گشتی دگر یارای بودن رفته بود از دست من تو را یکبار دیگر گرم در آغوش خود ، فشردم من ، تو را بوسیدم و گفتم ... خداحافظ ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط سالواتره
|